پنجشنبه 1386/11/11
پايان صبر
ز حد بگذشت مشتاقي و صبر اندر غمت يارا
بوصل خود دوايي كن دل ديوانه ما را
علاج درد مشتاقان طبيب عام نشناسد
مگر ليلي كند درمان ، غم مجنون شيدا را
گرت پرواي غمگينان نخواهد بود و مسكينان
نبايستي نمود اول به ما آن روي زيبا را
چو بنمودي و بربودي ثبات از عقل و صبر از دل
ببايد چاره اي كردن كنون اين ناشكيبا را
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مهتاب در ساعت 22:57
دوشنبه 1386/10/17
« حال عاشق »
یکی گفت: عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد...و ازین اوصاف بر می شمرد.
فرمود که: عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق خواهد ، یا نه؟
اگر بی مراد معشوق باشد ، پس او عاشق نباشد بلکه پیرو مراد خود باشد.
و اگر به مراد معشوق باشد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد ، او ذلیل و خوار چون باشد؟
پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق، الا تا معشوق او را چون خواند.
گزیده فیه ما فیه : مولانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« در فراق »
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم زدستت که نمی دهی مجالی
نه ره گریز دانم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی بدراز نای سالی
غم حالی دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن نداریم ز وجودت اشتغالی
همه در عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : مهتاب در ساعت 20:2